خسته ام
خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم...
بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد...
خسته شدم بس که تنها دویدم...
اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن...
می خواهم با تو گریه کنم ...
خسته شدم بس که...
تنها گریه کردم...
می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...
خسته شدم بس که تنها ایستادم
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۱ ساعت 14:51 توسط
|
سلام من تسنیم ملکی هستم من نمیدونم چی شد یهو دلم خواست دست نوشته های خودم و مطالبی که به من ارامش میده رو توی این وبلاگ ثبت کنم درهرحال امیدوارم خوشتون بیاد